دسته‌بندی نشده

چگونه خدا مغز شما را تغییر می‌دهد؟

دکتر اندرونیوبرگ و مارک رابرت والدمن- ترجمه دکتر شهناز رفیعی

عطار در جایی می گوید: هر چه در فهم تو آید، آن بود مفهوم تو. تابستان امسال عزیزی این کتاب را معرفی کرد. تقریبا از همان موقع فرصت نشد که بروم سراغش و بخوانمش. یک هفته پیش تمامش کردم. قبل از اینکه بخواهم کمی توضیحش دهم باید بگویم برای منی که اصلا آشنایی با علم اعصاب و نورولوژی ندارم کتاب ساده و قابل فهمی بود و چیزهای زیادی از آن یاد گرفتم.

اندرونیوبرگ و والدمن دو محقق حوزه اعصاب هستند و در این کتاب به سراغ یک موضوع چالشی رفته اند؛ خدا. اصل پرسشی که نویسندگان کتاب به دنبال پاسخ به آن هستند؛ چگونگی تاثیر ایده ای به نام خدا بر روی اعصاب بشر است. بخشی هایی از کتاب با تئوری مغز سه گانه مک لین که در کامنت درس تجربه ذهنی متمم کمی درباره اش نوشتم همپوشانی دارد.

توضیح مغز سه گانه کتاب خدا چگونه ذهن شما را تغییر می دهد روزنوشته های علی سمیعی پیش از آنکه انسان بر روی این سیاره به وجود بیاید، موجودات دیگری وجود داشتند. بر اساس تئوری مک لین ما در انسان با یک مغز سه گانه مواجه هستیم؛ مغز خزنده، مغز پستاندار و نئوکورتکس. در علم اعصاب هم آمیگدال ها که در قسمت پایینی مغز حضور دارد واکنش جنگ یا گریز را نشان می دهند.

انگار در آدمی قانون پیش کسوتی وجود دارد و آنکه قدیمی ترست، بیشتر بر بدن مسلط است. جالب است که آمیگدال ها عمری 450 میلیون سالانه دارند در حالی که عمر نورون ها از 15 میلیون سال فراتر نمی رود. آمیگدال ها که هسته اصلی سیستم لیمبیک را تشکیل می دهند فقط منحصر به انسان نیستند، بلکه در سایر موجودات نظیر ماهی ها، خزندگان و پستانداران هم وجود دارند. نویسندگان در ابتدا کتاب سعی می کنند ساختار مغز را تشریح کنند.

اول در ذهن خود دو عدد بادام بدون پوسته ی خارجی تجسم کنید و آن ها را در کف دست خود بگذارید. این دو عدد بادام نمودار دو نیمه آمیگدال مغز هستند. ( آمیگدال شبیه بادام است). آمیگدال ها مسئول واکنش های دفاعی یا پرخاشگرانه در برابر آنچه باعث ترس می شود هستند.

سپس دو نیمه از مغز یک گردو را به دو صورت ذهنی تجسم کرده و آن را در کف دست قرار دهید. این ها تالاموس هستند که اطلاعات حسی را به تمام نقاط مغز مخابره می کنند. به علاوه به دریافت ها، معنا می بخشند و باعث درک واقعیت بدان گونه که هست می شوند.

حالا دست خود را مشت کنید و ساعد را تا کنید به طوری که آرنج به طرف سقف قرار گیرد. در این حالت بازوی شما نخاع است و مشت شما همراه با دو نیمه ی بادام و گردو، سیستم لیمبیک محسوب می شود. این ها قدیمی ترین ساختارهای مغز هستند و در ماهی ها، خزندگان، دو زیستان، پرندگان و پستانداران وجود دارند.

سیستم لیمبیک مسئول رمزگذاری خاطره ها، واکنش های هیجانی و بسیاری از اعمال دیگر بدن است. در مرحله ی بعد چهار صفحه کاغذ 20*24 سانتی متر را مچاله کرده، سپس باز کنید و آن را روی مشت خود قرار دهید. حالا یک مغز انسان ساخته اید که ضحامت و اندازه ی این چهار برگ کاغذ برابر با ضخامت کورتکس (قشر) جدید مغز است و چین و شکن های مغز را هم دارد و تمام خاطرات، اعتقادات و رفتارهایی که در طول زندگی اکتساب کرده اید در اینجا هستند، همراه با مراکز پردازش شنوایی، بینایی، حرکتی، گویایی و شناختی.

30 درصد از این کاغذ لوب فرونتال است که درست بالا و پشت چشم ها واقع شده است و تقریبا مسئول کنترل تمام چیزهایی که در سطح (خودآگاه) دارید می باشد، مثل: منطق،عقل، توجه، مهارت های گویایی و انگیزه های اختیاری.

به نقطه ای که کاغذ مچاله شد با شست شما در تماس است توجه کنید، این مکان سینگولای قدامی است که پردازش عمل هوشیاری اجتماعی، الهام و همدلی را به عهده دارد و از همه مهمتر دارای یک نوع نورون (یگانه) است که فقط در انسان و چند پستاندار عالی دیده می شود.

این نورون ها 15 میلیون سال از پیدایششان می گذرد، حال آنکه آمیگدال ها ( آن بادام هایی که در مشت شما هستند) در خود 450 میلیون سال پیش به وجود آمده اند. عمل به معنویت به طور بارز سبب تقویت سینگولای قدامی شده و به دنبال آن فعالیت در آمیگدال ها کاهش می یابد.

مطلب دیگر در مورد لوب پاریتال است. بخشی از مغز که در بالا و کمی عقب گوش های قرار دارد و یک چهارم از کاغذ فرضی ما را تشکیل می دهد. این لوب رابط ما با سایر اشیای موجود در عالم است. هر گاه فعالیت این بخش کاهش یابد آن گاه می توانید با خدا، کائنات و یا هر مفهوم دیگری که روی آن به طور آگاهانه تمرکز کرده اید، احساس وحدت نمایید.

با این آزمون شما نیم میلیون سال (تحول) را در شش پاراگراف یاد گرفتید و مراقبه به شما می آموزد که چگون عملکرد هر یک از این مناطق را به نحوی تغییر دهید که سبب بهبود سلامت جسمانی و احساسی شما شود. در واقع آن می تواند روی درک مغز از مفهوم حقیقت اثر بگذارد.

پس از آشنایی با سیستم مغزی که خیلی مفصل تر در کتاب شرح داده شده است و من فقط بخشی از آن را در بالا آوردم، نوبت به مفهوم خداست. خدا یک ایده است. ایده ای که وسعتی به طول تاریخ بشر دارد و احتمالا من و شمایی که دارید این متن را می خوانید تصویری از خدا در ذهن داریم.

مغز آنقدر انعطاف پذیر است که هر ایده ای می تواند بر رویش تاثیر بگذارد. آیین های مذهبی مختلف و همچنین مدیتیشن ها این را اثبات کرده اند که شما به هر چیزی که باور داشته باشید، آن ایده بر روی اعصاب تاثیر گذار است. یکی از جالب ترین آزمایشاتی که محققین این کتاب انجام داده اند پرسش از تصویر خدا در ذهن آدم های مختلف است.

این آدم ها از آیین ها و ادیان مختلفی انتخاب شده اند و وقتی به تصویر آن ها از خدا نگاه می کنیم این تصویر به نوعی نشان از فرهنگ و تاریخی که بر آن دین و قوم رفته است هم دارد. برای مثال بیشتر یهودی ها که در این کتاب از آن ها مصاحبه شده است خدا را موجودی می دانند که خشمگین است و به راحتی می تواند آدم ها را مجازات کند و این با تاریخی که بر یهود گذشته بسیار نزدیک است.

خدا چگونه ذهن شما را تغییر می دهدیک نکته جالب دیگر تصویر خدا در نقاشی بچه هاست. بچه ها در سنین کودکی معمولا خدا را به شکل یک شاه ، فرشته و حامی بر بالای ابرهای می کشند و با بالا رفتن سن نمادهایی مثل قلب، صلیب جای شاه و فرشته را می گیرد. در واقع با بالارفتن سن زبان در کودکان رشد می کند و آن ها چیزی را که در ذهن دارد نمادین بیان می کنند. در چند فصل پایانی نویسندگان تمرین های برای مدیتیشن آورده اند، تمرین هایی که برخی از آن ها را خود ابداع کرده اند.

برداشت شخصی من از این کتاب این است که آدمی در طول حیات خویش تجربه های مختلفی را تجربه کرده است. تجربیاتی که بزگتر از ظرف روحی او بوده اند و انگار همیشه لازم بوده است که یک حامی وجود داشته باشد.

نیرویی که ما قادر به درک آن نیستم. حداقل فکر می کنم آنقدر پیچیده است که با دانش فعلی نمی توانیم درک صحیحی از آن داشته باشیم. این نیرو همیشه اسم های مختلفی داشته است که خدا رایج ترین اسم است. در واقع ذهن برای اینکه بتواند آن ترس ها و تجربه ها را نگه داری کند به نامی نیاز داشته است. مفهوم خدا در طول تاریخ دچار تغییر شده است. انگار به باور محققان این کتاب خدا در ادیان ابتدایی کاملا زمینی بوده است.

خدا به شکل آدم یا حیواناتی قوی تجسم می شده اند که تقریبا با همان بخش آمیگدال مغز شباهت هایی دارد. با گذشت زمان و تشکیل آخرین قسمت مغز یعنی کورتکس مفهوم خدا در ذهن آدمی تغییرات جدی داشته است. این تغییرات نه فقط در ذهن آدمی بلکه در تمدن ها هم خود را نشان داده است.

در آخر باید بنویسم که این کتاب به نوعی سرگذشت خدا در ذهن آدمی است. اینکه چطور شکل گرفته و در طی قرن ها چطور تغییر کرده است. جالب است بدانید یکی از نویسندگان کتاب خداباور و دیگر خداناباور بوده و در انتهای نگارش هم عقیده هیچ کدام از نویسندگان تغییر پیدا نکرده است. اگر به روانشناسی، اعصاب شناسی و تاریخ انسان علاقه دارید کتاب جذابی است. نسخه فیزیکی کتاب را می توانید از شهر کتاب آنلاین سفارش دهید.

خدا چگونه ذهن شما را تغییر می دهد

alisamiee

به نوشتن، محتوا و مارکتینگ علاقه دارم و در این وبلاگ تمرین نوشتن می کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا